قاصد
قاصد زِ بَــرَم رفت که آرد خبر از یار باز آمد و اکنون خبر از خویش ندارد سعدیا گفتی که مهرش می رود از دل، ولی مهر رفت و ماهِ آبان نیز آرامم نکرد با من سخنت نیست ولی بهر تسلی گویم به دل خود ز زبان تو سخنها صدبار قلم تیز شد و خاطره نگذاشت یک جمله شکایت به نگارم ، بنگارم سینه ام را چاک ها کردی به پیکان ستم خوب کردی، کلبه تاریک ما روزن نداشت با هواپیما نرو ، زیرا که وقت رفتنت بارش اشکم هوا را نامساعد می کند لطف کن پیش من از دلبرومعشوق نگو پیش یک آدم معلول نباید بدوی
برچسب: قاصد,
نویسنده: هلیا کریمی